میون آتیش بازی چشمای تو قدم زدم شاید که باورت بشه معنی عشقو بلدم!
عمو زنجیر باف...بله؟...آپ قبلی رو خوندی؟...بله...پشت گوش انداختی؟
...بله...مهسا اومده...چی چی آورده؟...داستان و شادی...با صدای چی؟...کامران و هومن...مهسا خودش نمره ی بیسته مهسا مث هیچ کسی نیستش...(این صدای کامران هومن بوداااااا
)
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان...![]()
درسته که این بار نظرات به 100 تا نرسید ولی گفتم بیام آپ کنم آخه این بار تقصیر خودمون بود که کسی رو خبر نکردیم و فقط تونستیم به تعداد محدودی خبر بدیم.![]()
خودتونم می دونین که چرا و چه قدر دلم پر غصست
ولی چون این وبو با شادی و شوخی و خنده شروع کردیم ،دوست داریم تا آخرم همین جوری بمونه!![]()
خـــــــــــــــــــب...چی کارا می کنین؟...با این آلبوم جدیده حال می کنین؟
...چی بود اسمش؟
....اااااایادم رفته...ای خدا...چی بود؟
...یه چیزی تو مایه های فیتیله بود
....آهان یادم افتاد...فیتیله کنسرت تعطیله!
...به به چه آلبوم خوشگلی بود من که لذت بردم واقعا
...این کامی هومی دوباره شاهکار کردن...![]()
ااااا نزنین تو ذوقم.چیه مگه؟
حتی تو خیالاتمونم نمی تونیم آلبوم گوش بدیم؟!... ![]()
ماه رمضونم به تمام روزه داران و روزه خواران تبریک عرض می نمایم!![]()
![]()
بریم جواب نظرای خوشگلتونو بدم چون فعلا هیچی تو ذهنم نمیاد!![]()
فاطمه یا همون fahoo جون
هورااااااااا اول شدی شیرینیش کو پس؟
میسی گلم وب تو هم خیلی خوکشله آره باحال می شه اگه پخش کنن!
بابا بذار حالا اول اینارو شوهرشون بدیم...چیز نه
...یعنی بذار اول اینارو زنشون بدیم بعد به فکر بچشون باشیم
جون تو دیگه بو ترشیشون اینجا هم رسیده ![]()
صبااااااااااااااااااااااااا جون
نه خداروشکر طوریمون نشد
خیلی مراقب بودیم خدا از این به بعدشو رحم کنه
الان همچی که دارم آپ می کنم دستام می لرزه ![]()
آنی هم که بابا صبحت به خیر صبا جون
خیلی وقته رفته کانادا راستی به چی گفتی آخییییییییییییییی؟!
ممنونیم ازت
Hoomanجون
اللهم صل علی محمد و آل محمد(این واسه ظهور امام زمان
) اللهم صل علی محمد و آل محمد(اینم واسه این که آپ کردیم بالاخره
) خب امر دیگه ای باشه؟
ما اصولا از بچگی عادت کردیم مسخره بازی در بیاریم و یه ملتو الاف خودمون کنیم چی کار کنیم دیگه عادتمون شده
می دونی که از قدیمم گفتن ترک عادت موجب مرض است!
چشم حتما خبرت می کنیم ممنون که اومدی
سورنا جون
الهم صل علی محمد و آل محمد بفرما اینم صلوات شما
بینم شماها مگه خودتون صلوات فرستادن بلد نیستین که هی به ما می گین صلوات بفرستیم؟!
آخ آخ گفتی کام یاد آلرژیم افتادم همچی این کامم می خاره که نگو
ای کاش یه نوجوون ناکام می شدم.
آره دیگه از ترس کفشا و چماقا بی صدا میایم و می ریم به کسیم خبر نمی دیم.
الان همه تو نت بسیج شدن به خون ما تشنن.![]()
ای بی ادب چیز چیه؟می خوای فیلترمون کنن؟
ولی آره چیزم خوب چیزیه
(برداشت بد نشه لطفا
) معلومه که ذوق و شوق نداری چفت دهنت واشه بینم چی کار می کنی مثلا؟
می خوام بینم چند مرده حلاجی!...نه به تو که نمی شه گفت مرد
...مثلا نامرد بگم چه طوره هان؟
...نه اونم نه...امممممم
...آهان...می خوام بینم چند دختره حلاجی؟!
...پریا جونتونم گور به گور شده![]()
![]()
...بله بله اینو نگی چی بگی؟
(من می دونستم کامران پسر خوبیه نگفتم که ریا نشه منظورم همین حرفته)...داستانو آره دوتایی می نویسیم البته من آخراشو بیشتر می دوستم قسمتای بچه داری کامران و هومن!
فکر کنننننن جاااااااااننننن
...وب جدیدتم مبارک خانوم مریض
(همون مرض داستان نویسی!)...ااااا مختلطه؟دختر پسر قاطی؟!
...آره جون خودت یه نون خشکم پیدا نشد تو وبت چه رسد به چای و شیرینی!!!!![]()
از توی اسکاتلندی این چیزا بعیده!
OKلینکتم میکنیم!غیرتم باید مرد داشته باشه نه دختر!
آنی هم از بس آپ نکردیم وبشو خودش اومد آپ کرد.
نه ببین این اشتباهه که می گی کامپیوترم داغون شد باید بگی کامپیوترمو داغون کردم!
یاد گرفتی؟ممنون که تولدمم تبریک گفتی.
کادوت کو پس؟!
دیدی گفتم اسکاتلندی هستی!
خب به ما چه که دلت تنگ شده بده گشادش کنن مگه ما خیاطیم؟!![]()
نیلوفر جون و نازنین جون و المیرا جون ![]()
![]()
سلام به روی ماهتون به چشمای نمی دونم چه رنگیتون!
خواهش می کنیم بابا عب نداره از قدیم گفتن دیر آمدن بهتر از هرگز نیامدن است!
عجب به جمالتون! از اون طرفا!
ممنون بابت لطفتون
*فاطمه* جون
مرسی بابت لطفت خانومی
*ستاره* جون
ما خونه ایم والا بله دیگه دیدیم صحنه و ملت دلتنگمونن(!) به روی صحنه بازگشتیم.
ممنون خانومی
ربه کا جووووون
یا ابوالفضل!!!
من می ترسم بابا ربه کا جون یه کم به اعصابت مسلسل باش!
حالا خلع سلاحت کردیم این طوری خشنی اگه خلع سلاح نمی شدی چی کار می کردی؟!
وایییییییی خدا به داد برسه!
حالا بی شوخی ازت ممنونیم حالا چه خشن باشی چه نباشی![]()
پریسا جون
اااااا جدی جدی سکته کردی؟پس چرا الان این جایی؟
باید اون دنیا باشی که!
نکنه....
وایییییییییی مامااااااااان روووووووووووووح من می تررررررررررسممممممم...
خانوم روح ازت ممنونیم که اومدی سلام مارو به عزرائیل جون عزیز برسون از روی ماهش ببوس!![]()
کامیلا جون
وای وای وای آخخخخ آخ مردم وای مردم از درد وای وای عجب درد بدیه این وجدان درد!!!
خواهش می کنم بابا قابلی نداشت بازم خواستی بگو خبرت نکنیم!
نه دیگه بی انصافی نکن دوسال یه بار چیه؟ما یه سال یه بار آپ می کنیم!
از لطفتم ممنون
درسا جون
ای به روی چشم بازم میایم.ممنونیم ازت
شاهین گل
ممنون از نظر مختصر و مفیدت![]()
ساناز جون
خیلی خیلی ممنونیم ازت وظیفمون بود که بیایم وبت
ماهی جون و نیلوفر جون![]()
ممنون که هر دفعه میاین و مارو واسه آپتون خبر می کنین و ماهم نمیایم!
ولی باور کنین هیچ کدوممون وقت آنچنانی نداریم از آپامون مشخص نیست؟!![]()
KNHجون
آره دیگه بازم مجبور شدیم دست به ردای هری پاتر شیم طلسم وبو بشکنه!
ماهم دوستت داریم ممنون![]()
بهار جون
خبرشو که دادیم بهاریییییی...![]()
هستی جون
ااااا مگه همین الانشم زود زود نمی آپیم؟
زود ما همینه که می بینی!
وب مشترکمونو بادرسا آپ کردم که ای کاش...
مال منم برعکسه هستی جون ساکن تبریزم ولی تبریزی نیستم ولی با پریا همشهری می شی!راستی ساکن کجایی؟ممنون از این که لینکمون کردی آره آنیتا هم از بس وبشو آپ نکردم خودش آپ کرد.
ممنون ازت خوکشل خانوم
نیکا جون
وای وای تو هم که عصبانی هستی
آره دیگه خدا خواست و امام زمان هم یاری کرد و در نتیجه این وب آپ شد!
نه این که حالا خودتم زود زود وب جدیدتو آپ می کنی!!!!
واییییییی داستانت چه غم انگیز تموم شد!
هرکاری کردم نشد کامنت بذارم.سه که سهله تا سه تریلیاردم که بشمری عمرا آپ کنیم!![]()
ممنون
همتا جون
آره میشناسیمت گلم به وب قشنگتم سر زدیم ایول یعنی از همون اولش میای دیگه نه؟داستان تو هم خیلی خوکشله عزیزم.
حالا منو بگی من آره به ماه می گم برو کنار بذار من بتابم
ولی پریا...وای هر وقت می بینمش مجبور می شم کفاره بدم!
ممنون از شکلای خوشگلت
ندا جون
ممنون که اومدی نه بابا طفلی هومن گناه داره تازه اول جوونیشه بذار زندگیشو بکنه
عزیزم همه ی این داستانایی که می بینی دروغ که واژه ی خوبی نیست بهتره بگیم خیالیه و فقط ما نیستیم که داستان می نویسیم خیلیا هستن![]()
![]()
*~@li&eZ@*~ گل
مال شما هم قبول باشه
تو وب خودت که جواب دادیم اااااا تو که هنوز اسمتو عوض نکردی!!!
خیلی ممنون
سمانه جون
اینترویو همونی بود که گفتم از آپ بعدی متنشو برات می ذارم ok؟کل مصاحبه رو می خوای یا فقط همون تیکه ای که گفتی؟
سوگند جون و حدیث جون![]()
نگفتین کدوم ویدیو رو می خواینااااااااا
وای وای بچه ها با کامران شوخی نکنیناااااا آهش بد جور آدمو می گیره
آقا ما یه شوخی باهاش کردیم دو هفته شایدم بیشتر می شه که گرفتار شدیم.
بذارین بگم قضیه از چه قراره!بالشا و لحافاتونو بیارین همین تو وب ما دراز بکشین می خوام براتون قصه بگم
...چشاتونو ببندین دیگه
اااااااااا اصلا من قصه نمی گم باهاتون قهرم دخمل پسلای بد!
...باشه بابا باشه این قدر اصرارنکنین می گم بابا می گم
...خب حالا که این قدر اصرار کردین آشتیم...![]()
![]()
قضیه ازاین قراره که تو وب بهار جون عاطفه گفت مهسا سر کامرانو گرم کن منم جواب دادم آتیش نشونی خبر کنین سر کامرانو گرفتم رو اجاق تا سرشو گرم کنم یهو کلش آتیش گرفت
...آخ اخ که ای کاش دستم میشکست و این کامنتو نمی ذاشتم.
بعدش من دی سی شدم. رفتم از بالا یه چیزی بردارم بخورم که وقت برگشتن...آخ آخ چشمتون روز بد نبینه پام پیچ خورد و تالاپ تولوپ از پله ها افتادم پایین و دم پله ها ولو شدم زمین. کل بدنم کوفته شد حالا تازه بعدشم یادم افتاد روزه ام و نمی تونم چیزی بخورم(بس که من باهوشم!
) یه عالمه به خودم لعنت فرستادم که واسه هیچ و پوچ داغون کردم خودمو!
عصری من و خواهرم تنها بودیم گشنش بود خواستم واسش سیب زمینی سرخ کنم که دیدم به به سرخ کن روغن نداره مجبور شدم رو گاز سرخ کنم بعد همین جوری ماهیتابه رو بلند کردم که سیب زمینیارو خالی کنم تو ظرف هی خواهرم اومد پیچید به پرو پام عصبانی شدم داد زدم هانی برو اون ور حواسم نبود دستم ماهیتابه داغ هست با همون دستم اشاره کردم به اتاق که یهو ماهیتابه چسبید به دستم و دادم رفت هوا
ماهیتابه رم ول کردم که همه روغنا و سیب زمینیا پخش شدن زمین.خدارو شکر کف آشپزخونمون کثیف نبود سیب زمینیارو ریختم تو ظرف دادم دست هانی و مجبور شدم روغنارو تمیز کنم تا خرابکاریم معلوم نشه.مامان که اومد رفتم یه کم بخوابم بلند که شدم دیدم دارم از سرما یخ می زنم.پاشدم رفتم بالا(من طبقه پایین خونمون زندگی می کنم ننه بابام بالا،زندگی مجردی حال می ده
)دیدم پنجره ها همه باز،مامان هم با یه لباس نازک رژه می ره تو خونه منم پتو پیچیدم دورم.
نگو فشارم افتاده تا افطار فقط رو ویبره بودم کلا حالم بد بود همش.نمی دونم اصلا چم شده امسال همش فشارم میفته پایین!اثرات نفرین کامرانه دیگه! القصه...
نتمم خراب شده بود اصلا کانکت نمی تونستم بشم حرصم گرفته بود.
تازشم یه داستان جدید نوشته بودم که خیلی خیلی خیلی دوسش داشتم و می خواستم همین روزا بذارمش نت که خود به خود پاک شد از هاردم.پنجشنبه هم رفته بودیم کلاس من قبل مامان دوییدم بالا چون هم باید قبضارو می دادم به امورزبان اموزان هم این که زود می رفتم کلاس تا جامو نگرفتن.دوباره وقت برگشتن یهو سرم گیج رفت
و نفهمیدم چی شد فقط دیدم دارم رو پله ها غلط می خورم حالا کجا بیفتم خوبه؟درست جلو مامانم!!!!!
همه خشکشون زده بود مامانمم همش قربون صدقم می رفت حالا من از خنده غش کرده بودمااااااا مامانم نگران بود من ریسه می رفتم.خیلی درد داشت ولی باحال هم بود کلا پله ها با من مشکل پیدا کردن از صدقه سری کامران جون.معلم هم اون روز از اول تا آخر کلاس همش درس پرسید.یه اتفاق بد دیگه هم افتاد که دیگه این جا نمی تونم بگم.اتفاق بد دیگه هم اینه که...مدرسه هااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
وای باز بدبختیامون شروع شد.
سعی می کنم باپم اگه ننه جونمون بذاره و شما هم لطف کنین نظرا رو به 100 که نه چون مدرسه ها داره باز می شه به 50 برسونین ما هم ماهی یه بار و حالا اگه تونستیم دو هفته یه بار آپ می کنیم.![]()
راستی ما یعنی من و پریا می خوایم بیو بذاریم هر چی سوال خصوصی و غیر خصوصی دارین بپرسین فقط لطفا هر چه سریعتر!!!
بریم سراغ عکسای سوتی دار امروز.راستی کی اون دو تا عکس تقریبا منحرفو واسم میل کرده بود؟![]()

فکرکنم یک سال شایدم دوسال بیشتره که این عکسو سیو کردم ولی ازاون موقع تاالان تو کف این عکسم.![]()
به نظرتون هواجایی که این عکسوانداختن چه جوریاست؟![]()
![]()

آخی!
هومن داره لحیم کاری می کنه!!!![]()
خب دیگه من برم
...آخ اخ آخ نزنین بابا نزنین باشه باشه داستانو می ذارم و گورمو گم...ای وای نه یعنی تشریفمو می برم.![]()
از زبان مهسا:
وقتی چشامو باز کردم،هومنو بالا سرم دیدم.تا خواستم دوباره غش کنم گفت:پریا همین که اسم پریارو شنیدم،پریدم هوا.مهسا:کوش؟کجاست؟
هومن:یعنی انقدر ازش می ترسی؟ مهسا:ترسم داره خب هومن:نترس من کنارتم
مهسا:اتفاقا چون تو کنارمی ازش می ترسم در همین لحظه صدای پریا که داشت منو صدا می کرد وبه دنبال اون صدای کامران که هی هومن هومن می کرد،شنیده شد. هومن:بدو قایم شو من رفتم پشت یه درخت.هومنم رفت لای بوته ها.کامران و پریا از جلوی درخت گذشتن و متوجه من نشدن.نگاهی به محل قایم شدن هومن انداختم.وای خدای من!دستش بیرون مونده بود.آخ!پریا که داشت رد می شد،دست هومنو له کرد.![]()
از زبان پریا:
احساس کردم پامو گذاشتم رو یه چیز نرم.سرمو برگردوندم و به جایی که پامو گذاشته بودم نگاه کردم.یه چیزی خزید لای بوته ها.اول خواستم بی خیالش شم ولی مگه می شد؟!رفتم طرفش.یه چیز سیاه لای بوته ها دیده می شد.گرفتم و کشیدمش بیرون.یهو یه صدایی از لای بوته ها اومد:آخ نکن!کتم نواهااااااااااا کامران:هومن توئی؟!اون جا چی کار می کنی؟!
هومن؟!کتشو ول کردم.با غرولند و آخ و اوخ از لای بوته ها اومد بیرون.همه جاش خاکی شده بود و تیغ فرو رفته بود.دستشم هی می مالید. هومن:آخ دستم!پریا جون چند کیلوئی؟ پریا:ااااپس دست تو بود
هومن چپ چپ نگام کرد. کامران:نگفتی لای بوته ها چی کار می کردی! هومن:من...خب چیزه...من داشتم...من داشتم...آهان من داشتم دنبال سوئیچ ماشین می گشتم کامران:آخه مگه با ماشین خودمون اومدیم؟درضمن سوئیچا که همیشه دست منه هومن:من گفتم سوئیچ؟!نه!من گفتم کلید!
کلید خونه پریا:احتمالا دنبال مهسا نمی گشتی؟! هومن:نه بابا اون که این جا نیست پریا:مگه تو می دونی کجاست؟! هومن:من؟
نه!...اصلا مهسا کیه؟
من مهسا نمی شناسم یه قیافه ی ترسناک و تهدید آمیز به خودم گرفتم و رفتم نزدیکتر پریا:راستشو بگو هومن که طفلی بدجور ترسیده بود،با انگشتش به یه درخت اشاره کرد.رفتم طرف درخته.مهسا پشت اون درخت بود و داشت مثلابا موبایل حرف می زد. مهسا:آره دیگه رویا جون،این طوری شد زدم رو شونش.برگشت. مهسا:ببین من بعدا باهات صحبت می کنم.پریا جوووووووونم که خیلی دوسش دارم باهام کار داره.فعلا بای گوشی رو گذاشت تو جیبش و با یه لبخن ملیح این شکلی(
)سلام داد. پریا:سلام و زهر مار افعی.این جا چه غلطی می کنی؟ مهسا:هیچی داشتم می حرفیدم پریا:مگه جا قحطی بود؟چرا این جا؟ مهسا:این جا بهتر آنتن می ده پریا:خودنی وبعد دستشو کشیدم و رفتیم پیش کامران و هومن. پریا:راستشو بگین.شما دوتا این جا چی کار می کردین؟ هومن:کار بدینمی کردیم به خدا کامران:خفه! هومن:خفه چی؟ مهسا:یعنی این که خفه شو shut up هومن:آهان thanks مهسا:your welcome پریا:سااااااااااااااااااااااکـــــــت!!!!!!
مهسا و هومن عین میخ یا سیخ یا حالا هرچی وایسادن. پریا:با زبون خوش می گین یا... هومن:یا چی؟ کامران:یا خودمون از زیر زبونتون می کشیم بیرون هومن:زیر زبونمون؟!آخه چه جوری؟!
بعد یه ساعت لب و دهن و زبونشو کنکاش کرد. هومن:ولی این جا که چیزی نیست مهسا:هومن جان...یعنی چیز...نه...هومن خان...نقطش افتاد پایین
...این یه اصطلاحه هومن:ممنون عزیـ...عزیــ...از این که راهنمائیم کردین
پریا:مهسا این(به هومن اشاره کردم)بهت چی گفت؟ مهسا:ازم تشکر کرد پریا:نه قبل اون مهسا:گفت این جا که چیزی نیست پریا:نه قبل تر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی...قبل تر مهسا:گفت می خوام موسیقی بخونم پریا:چی می گی تو؟ مهسا:خب خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قبل تر می شه وقتی که پزشکی رو ول کرد و رفت پی موسیقی پریا:
ازاین که نمی شه حرف کشید بریم سراغ اون یکی! کامران:خب؟ هومن:خب به جمالت کامران:آخی آقا جمال یادته هومن؟
چه مرد نازنینی بود.یعنی می گی الان کجا زندگی می کنن؟باید پیداشون کنیم یادته یه بار داشت از کوچمون رد می شد روش آب ریختیم؟ هومن:نه آب نبود که...یعنی بود ولی آب معمولی نبود آب دهن بود کامران:
آره به خاطرش تنبیهم شدیم هومن:چه قدرم که درد داشت کامران:آخ آره راست می گی یه بارم با توپ زدیم شیششونو شکستیم هومن: آره خیلی باحال بود یه بارم...
کامران و هومن شروع کردن از خاطرات بچگیشون گفتن.دلم می خواست برم هردوشونو به علاوه ی آقا جمال مذکور خفه کنم! پریا:بـــــــــــــســـــــــــــــــــهههههههههه!!!! کامران یه پس گردنی زد به هومن. کامران:د خب راست می گه دیگه.چه قدر حرف می زنی تو آخه!!! من که کارد می زدی خونم در نمیومد،دست مهسارو گرفتم و رفتیم تو.دستشو گرفته بودم و نمی ذاشتم که ازم دور شه.حتی موقع رقص هم نذاشتم بلند شه.هی سرجاش وول می خورد.تازه این وول خوردناش وقتی شدیدتر شد که هومن بلند شد تا برقصه.خلاصه تا آخر مهمونی زیر پوستی رقصید.
ساعت دو نصف شب بود و وقت رفتن.ولی حالا ما وسیله نداشتیم تا برگردیم.همه رفته بودن و فقط ما دوتا و کامران و هومن مونده بودیم. مهسا:بی فرهنگا یه تعارف هم نزدن که بیاین ما می رسونیمتون پریا:آره والا خجالتم خوب چیزیه هومن:چیز؟!!!! کامران:ااااااا بی ادب پریا:این طرفا آژانس هم نیست کامران:مجبوریم تا یه مسیری پیاده بریم بعد یه تاکسی بگیریم مهسا:وای پیاده؟ نه تو رو خدا! هومن:آره راست می گه ما می مونیم شما برین تاکسی که گیر آوردین بیاین این جا مارم سوار کنین کامران:ااااااا نه بابا دیگه چی؟پاشین...پاشین یالا بینم با غرو لند از جاشون بلند شدن و راه افتادیم.کامران و هومن جلوتر می رفتن و منو مهسا هم پشت سرشون.البته بماند که تا وقتی برسیم جاده اصلی هومن هر چند دیقه یه بار بند کفشش،با این که اصلا بنددار نبود باز می شد و یا محو تماشای زیبایی یک درخت خشکیده می شد یا سوسک و مار می کشت که همشونم به طور کاملا اتفاقی(!)،اصلا سوسکا و مارا قصد بدی نداشتن که
اتفاقی کنار پای مهسا سبز می شدن و این طوری از کامران عقب می موند و با ما همراه می شد.خلاصه این که راه یه ربعی رو در عرض سه ربع طی کردیم تا این که رسیدیم به جاده اصلی. هومن:وای چه جاده ی شلوغی کامران:چه ترافیکی! مهسا:حالا با کدوم یکی از این ماشینا بریم خونه؟ هومن:با این ترافیک فکر کنم یه چند ساعتی تاخیر داشته باشیم کامران:وای چه قدر بوق می زنن سرم رفت. مهسا:رنگ هر کدوم به لباسام بخوره من همونو سوار می شم داشتم به دیوونه بازیاشون می خندیدم.جاده تا چشم کار می کرد فقط سیاهی بود.یه دونه ماشینم تو جاده نبود. کامران:آقا بیاین شبو همین جا بخوابیم هومن:چاره ی دیگه ای نداریم که پریا:آره اون وقت صبح پامیشیم می بینیم تو شیکم گرگاییم هومن:عوضش جامون گرم و نرم می شه مهسا:هووووووو ماشین....ماشین...یه ماشین اومد نمی دونم چرا با این که صد دفعه گول حرفای مهسارو خورده بودیم،بازم با ته مونده ی امیدمون سرمونو برگردوندیم سمت جاده.وای ولی انگاری این بار راستشو گفته بود بچه.انقدر جیغ و هورا کشیدیم که نگو!
خب اینم ازاین.می دونم که داستانمون داره بی مزه می شه
کم کم آخه دیگه دل و ماغ شوخی رم ندارم.ولی سعی می کنم بهترش کنم.
بهتون قول می دم وب مشترکم با درسارو آپ کنم به زودی که البته درسا جون خودش یه آپ تو ثبت موقت داره دلم میخواد همونو بذارم فقط جای داستانو خالی گذاشته...
البته همین تازگیا آپ کردم وبو ولی پر غصست آپم یه آپ شاد می کنم دفعه ی بعدی!
آهان یه سوال تورو خدا هر کی می دونه جواب بده.
من تنا حالا از هرکی پرسیدم یا گفته نمی دونم یا فقط خندیده تورو خدا جواب بدینااااااا
آیا غیر مسلمونا هم می تونن روزه بگیرن؟؟؟؟؟؟اگه نماز بخونن و حجابم رعایت کنن و احکام دیگه رم همین طور روزشون قبوله؟؟؟؟؟
یه سایت خوب واسه آپلود عکسا بهم معرفی کنید لطفا!![]()
دیگه این بار واقعنی دارم می رم!![]()
شماها خودتون نمره ی بیستین و حالا این بار استثنائا نمره ی بیست کلاسو می خوایم!!!
البته فقط همین یه باراااا![]()
خب بای تا های!!!![]()
![]()

















